زهد و ساده زيستن

روشن است آن كه با خدا چنين پيوندى جانمايه دارد ديگر دل در پى جز او نمى‏گذارد و جز اويى به ديده وى نيايد تا دلش از آن ياد كند. آن كه خدا را يافته و سراى لقاى او را مى شناسد سراى ناپايدار كنونى را جز باتلاقى نمى‏داند كه هر چه به درونش نزديكتر شوى رهايى از آن دشوارتر و مرگ و نيستى حتمى مى‏شود.


چنين است كه امام دنيا را سرايى آكنده از شر و بدى مى‏شمرد و از شر آن به خداوند پناه مى برد و راه رهايى را «زهد و پارسايى» مى‏بيند و مى فرمايد: «به وسيله زهد و بى‏رغبتى به دنيا نجات از شر دنيا را مى جويم».


محمدبن عباد مى گويد: «رضا عليه السلام تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس مى نشست و جامه‏هاى خشن بر تن مى‏كرد و تنها هنگامى كه در جمع مردمان حضور مى يافت جامه رسمى مردمان را مى‏پوشيد».


يك بار سفيان ثورى او را ديد كه جامه‏اى از خز برتن كرده است. او را گفت: «اى پسر پيغمبر! چه خوب بود لباس پايينتر از اين مى‏پوشيدى!» فرمود: «دستت را پيش آر». پس دست او را به گريبان خود برد و او ديد كه در زير جامه بوريايى بيش نيست. آنگاه فرمود: «اى سفيان، آن جامه خز براى خلق اين لباس ژنده براى حضرت حق است».


اباصلت هروى نيز درباره آن حضرت مى‏گويد: «او غذايى ساده و خوراكى اندك داشت». امام حتى زمانى كه رسماً وليعهد خلافت بود از همان زهد و پارسايى و ساده زيستى جدايى نداشت.


شكايتى كه يكى از كنيزان خانه از وضع رفاهى و معيشتى دارد گواه اين حقيقت است. آن كنيز كه زمانى در خانه مأمون، اندكى در خانه امام رضا عليه‏السلام و پس از آن در خانه عبدالله‏بن عباس بوده است اين سه دوره را چنين ترسيم مى‏كند:


«ما در سراى او (مأمون) در بهشتى از خوردنى و آشاميدنى و عطر و دينار بسيار بوديم پس از چندى مأمون مرا به حضرت رضا عليه‏السلام بخشيد و چون به خانه او رفتم همه آن رفاه و خوشى را كه داشتم از دست دادم. در آنجا سرپرستى بر ما نظارت داشت كه ما را شب بيدار مى كرد و به نماز وا مى‏داشت و اين از هر چيز براى ما سخت‏تر بود و من آرزو مى‏كردم از خانه او به جايى ديگر روم، تا آنكه مرا به عبدالله‏بن عباس يخشيد و چون به سراى او رفتم چنان بود كه گويا به بهشت در آمده‏ام».

 

برخورد با مردم
امام عليه ‏السلام در برخورد با مردمان چهره راستين اسلام را ترسيم مى كرد، آن هم در عصرى كه جلال و شكوه پوشالين دستگاه خلافت از اين آيين، سيمايى ديگر ارائه مى‏داشت.


نخستين نكته اينكه او ديگران را هم داراى ارزش انسانى مى‏دانست و از اين ديدگاه با آنان برخورد مى‏كرد. ابراهيم‏بن عباس مى‏گويد:
«هيچ نشنيدم و نديدم كسى برتر از ابوالحسن رضا عليه‏السلام باشد. بر هيچ كس به سخن خويش بى‏مهرى و ستم روا نداشت، سخن هيچ كس را نبريد، هيچ نيازمندى را بى‏پاسخ نگذاشت، پاى خود در حضور هيچ كس دراز نكرد، در پيش هيچ كس لم نداد، هرگز غلامان و وابستگان خويش را ناسزا نگفت، به گاه خنده قهقهه نزد، بر سفره غلامان و وابستگان خود مى‏نشست، بسيار در پنهان صدقه مى‏داد و به ديگران كمك مى‏كرد».


او حتى در برخورد با غلامان و خادمان هرگز حاضر نبود كرامت انسانى آنان را ناديده بگيرد و چيزى از حقوق آنان فرو گذارد. او حتى در ريزترين نكته‏ها اين كرامت را پاس مى‏داشت.


ياسر خادم آن حضرت مى‏گويد: امام رضا عليه السلام به ما فرمود: «اگر بر بالاى سر شما ايستادم و در حال غذا خوردن بوديد بلند نشويد تا غذا خوردن را به پايان بريد». گاه يكى از ما را مى‏خواست و چون به او مى گفتند در حال غذا خوردن است مى‏فرمود : «بگذاريد تا غذايش را بخورد».


او هيچ اندرز گونه‏اى را كه با اصل كرامت انسان ناسازگار باشد نمى پذيرفت و همچنان بسادگى و دورى از تكلف در برخورد با ديگران ادامه مى‏داد.


يكى از مردمان بلخ مى گويد: در سفر امام به خراسان همراه او بودم. روزى سفره غذايى طلبيد و همه خدمتكاران و غلامان را بر سر آن سفره گرد آورد. گفتم: جانم به فدايت، خوب بود براى اينها سفره‏اى جداگانه مى گستردى! امام فرمود: «خاموش! كه خدا يكى است، پدر و مادر در همه ما يكى است و پاداش هر كس نيز به كردارهاى اوست».


او هرگز از برآوردن نياز ديگران روى برنتافت و چونان كه شيوه اين خاندان و سرشت امامان است گشاده دستى و بزرگوارى را به غايت مى‏رساند، البته از آن پرهيز داشت كه در برابر دادن چيزى به ديگران و برآوردن كارى براى آنان كرامت انسانى را از ايشان بستاند.


داستان آن مرد خراسانى مشهور است كه چون از در راه ماندگى خود سخن به ميان آورد و از امام كمكى خواست تا پس از رسيدن به شهر خود آن را از جانب ايشان صدقه دهد، به او فرمود تا بنشيند، و پس از آنكه اطرافيان رفتند به اندرون رفت و بى‏آنكه به خانه باز گردد دست از فراز در آورد و مرد خراسانى را خواست و دويست دينار به او داد و فرمود:
«اين دويست دينار را بگير و خرج راه كن و عوض آن از طرف من صدقه هم نده. بيرون برو كه نه من تو را ببينم و نه تو مرا». چون بيرون رفت يكى پرسيد: فدايت شوم، كرم و گشاده دستى شما بسيار است، اما چرا از آن مرد روى پوشانديد؟ فرمود: «از بيم آنكه مبادا خوارى حاجت خواستن را بدان سبب كه حاجت او برآوردم در جهره‏اش ببينم. آيا نشنيدى سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه فرمود: آن كه نيكى خود را بپوشاند كارش برابر هفتاد حج است».


مردى چنين گشاده دست است كه چون يكى به او مى گويد: مرا به اندازه مردانگى خويش عطا ده، در پاسخ مى فرمايد: «اين در توانم نيست»، و آن گاه كه او مى گويد: مرا به اندازه مردانگى خودم عطا ده مى‏فرمايد: «اين شدنى است».


همين امام است كه چون تمام دارايى خود را در روز عرفه با تهيدستان قسمت مى‏كند و كسى مى گويد: چه زيان بزرگى كردى! در پاسخ مى فرمايد: «اين زيان نيست، بلكه سود است. آنچه را به وسيله‏اش پاداش و بزرگوارى فراهم آورده اى زيان مدان».


امام با آن همه گشاده دستى - كه به جاى خود رواست - هرگز اين صفت شايسته را برابر نهاده اسراف و تبذير ريخت و پاش نمى‏داند و از كوچكترين كوتاهى در اين باره نمى‏گذرد، چونان كه به گفته خادم آن حضرت ياسر، روزى كه غلامان ميوه خورده و نيمخورده آنها را ريخته بودند برآشفته به آنان مى‏فرمايد: «سبحان الله! اگر از آن بى‏نيازيد كسانى هستند كه به آن نياز دارند؛ آنرا به كسى بدهيد كه نيازمند است».


اين شخصيت متعادل است كه از سويى در برخورد با فروتران فروتنى مى كند و چون تنها مى شود فارغ از كارهاى رسمى و دولتى اطرافيان خود از كوچك و بزرگ را گرد مى‏آورد، با آنان سخن مى گويد، با آنان همدم مى‏شود، و حشمت از خويش فرو مى‏نهد تا با او همدم شوند؛ و از سوى در برابر آن كه خود را در ظاهر پرشكوه خلافت آراسته است سربلند و سرافراز مى‏ايستد و چون از او مى‏شنود كه دوست دارد جامه خلافت بر تن او كند در پاسخ مى‏فرمايد:
« اگر خلافت از آن توست تو را حق آن نيست كه جامه‏اى را كه خدا بر تنت كرده است بر تن ديگران كنى و اگرخلافت از تو نيست روا نيست آنچه را از تو نباشد به من بدهى». امام در برابر او موضع خويش در برخورد با خويشتن و هم در برخورد با دنيا را چنين ترسيم مى‏كند:


« به بندگى افتحار مى‏كنم،

... با بيرغبتى به دنيا، رهايى از شر دنيا را مى‏جويم،

... با دامن در كشيدن از حرامها نايل آمدن به سودهاى حقيقى را اميدوارم،

... با فروتنى در اين سراى، بلندى نزد خداوند را خواهانم.»