كتاب هاي امام رضا عليه السلام
كوتاه و خواندني از زندگي خورشيد رضا عليه السلام
مسندالامام الرّضا عليه السلام ؛ كه در تهران، قم، يمن، مشهد و بيروت چاپ شده است. اين كتاب مجموعه رواياتي است كه امام رضا عليه السلام از پدران خود، از رسول خدا نقل كرده اند.
الرِّسَالَة الذَّهبِيه؛ درباره ي طب و پزشكي است و در نجف و قم چاپ شده است.
امالي الامام الرّضا عليه السلام كه آن را "برادرِ دعبل خُزاعي" يعني "علي بن علي خُزاعي"، از امام رضا عليه السلام نقل كرده است.
كتاب هاي منسوب به امام رضا عليه السلام را در مجموع بيش از 20 جلد مي دانند.
با زبان هندي
از اهالي هندوستان بود؛ شنيد مردي از مردان خدا كه عرب زبان است به خراسان آمده، دوست داشت او را ببيند. راه افتاد و سراغ آن مرد خدايي را گرفت. نزد او بردندش. عربي بلد نبود؛ به زبان خود سلام كرد. جوابش را به زبان هندي دادند.
گفت: «در جستجوي شما از هند تا اين جا آمده ام».
امام رضا عليه السلام فرمودند: «درست آمده اي؛ هر چه مي خواهي بپرس!»
او پرسيد و امام مانند كسي كه هيچ گاه از هندوستان بيرون نرفته، تمام سوالاتش را با لهجه ي او پاسخ گفتند!
تفاوت در معجزات پيامبران
"ابن سكيّت" عالمي بزرگ بود، از امام رضا عليه السلام پرسيد: «چرا خدا موسي عليه السلام را با معجزه ي يد بيضا (دست درخشان)، و عيسي عليه السلام را با معجزه ي طب، و محمد را با معجزه ي سخن فرستاد؟»
امام رضا عليه السلام فرمودند: «خدا وقتي موسي عليه السلام را فرستاد؛ زمان، زمان سِحر و جادو بود و خدا چيزي به او داد كه از عهده ي هيچ يك از جادوگران ساخته نبود...
وقتي عيسي عليه السلام را فرستاد؛ روزگار پزشكي و پيشرفت علوم پزشكي بود و خدا چيزي به عيسي عليه السلام داد كه از عهده ي هيچ پزشكي ساخته نبود مثل زنده كردن مرده... و وقتي محمد را فرستاد؛ روزگار سخنوري بود و خدا به پيامبر اسلام معجزه اي داد كه سكه ي آنان را از رونق انداخت...» "ابن سكيّت" گفت: «والله هيچ كس را مثل تو نديده ام و نخواهم ديد!»
هجده هزار مسأله
"محمدبن عيسي يقطيني" مي گويد: «وقتي ديدم مردم در مورد امام رضا عليه السلام اختلاف نظر دارند، مسائلي را كه از او پرسيده بودند جمع كردم؛ هجده هزار مسأله بود كه به همه ي آن ها جواب داده بودند». بسياري از علماي اهل سنّت در كتاب هاي خود از محمدبن عيسي اين مسائل را روايت كرده اند از جمله: "ابوبكر"؛ خطيب بغدادي در كتاب تاريخ خود، "ثعلبي" در تفسيرش، "سمعاني" در رساله اش، "ابن معتز" در كتابش و...
كتابي در آستين
"حسن بن علي وشاء" از واقفيان بود؛ او معتقد بود كه امامت، به امام موسي كاظم عليه السلام پايان يافته و آن حضرت، آخرين امام است. او مي گويد:
سوال هاي زيادي را نوشته و در كتابي گرد آورده بودم كه برخي از آن سوال ها مربوط به رواياتي بود كه از پدران علي بن موسي الرضا عليه السلام در كتابم نوشته بودم و مي خواستم با اين سوال ها علي بن موسي الرضا عليه السلام را آزمايش كنم. روزي كتاب را در لباسم گذاشتم و به سمت خانه ي امام رضا عليه السلام رفتم. مي خواستم در تنهايي كتاب را به او بدهم. وقتي به در خانه ي علي بن موسي الرضا عليه السلام رسيدم، جلوي در، عده اي از مردم را ديدم كه نشسته اند و مشغول گفت وگو هستند. رفتن به داخل خانه امكان نداشت. به دنبال چاره اي بودم تا بتوانم وارد شوم كه غلامي از خانه بيرون آمد و گفت:
«حسن بن علي وشاء؛ پسر دختر الياس بغدادي كدام يك از شماهاست؟» برخاستم و گفتم: «منم»
گفت: «به من دستور داده اند كه اين كتاب را به تو بدهم، بيا بگير!»
كتاب را از دست غلام گرفتم، در گوشه اي نشستم و شروع به خواندن كردم. به خدا قسم در آن كتاب، مسأله به مسأله، جواب هايم داده شده بود... من ديگر واقفي نبودم».
منبع خبر:
1.تدوين السنة الشّريفه، صص 177-182
2 . بحارالانوار، ج 12، ص 15
3. الاحتجاج، ج 2، ص 224
4. المناقب، ج 4، ص 350
نويسنده ي كتاب كشف الغمّه در ج 2، ص 330 اين كتاب مي گويد:
«آنچه از علي بن موسي در زمينه هاي مختلف علوم، حكمت، روايات، مناظره با پيروان اديان و مكاتب، تفسير، طب و... نقل شده است بيشتر از آن است كه در شمار آيد».
5.عيون اخبار الرّضا، ج 2، ص 229









دنیا هنوز تشنه یک جرعه سیب توست