دنیا هنوز تشنه یک جرعه سیب توست
چشمش پی اجابت امن یجیب توست

لطفت نصیب هر دو جهان شد عجیب نیست
تو آشناترینی و غربت نصیب توست!

ای مهربان دلی که ضریح تو را شناخت
حتی میان شهر خودش هم غریب توست

حتی میان شهر خودم تب که می کنم
دست شفا شفاعت مُهر طبیب توست

می خواهم از تو بشنوم از آن حضور سبز
از آخرین بهار که بی شک حبیب توست

از آشناترین غم موزون که سالهاست
ما بی شکیب او شده او بی شکیب توست

از سامرا به طوس سفر می کند غریب
مردی که از سلاله پاک و نجیب توست

وقتی کبوتران حرم چرخ می زنند
وقت جواب روشن امن یجیب توست